تو كيستي مادر
دل نوشته مهندس حسن هوشمند
تقديم به بانو سكينه اسروش و تقديم به همه مادران شهدا
مقدمه:
اين واقعيت كه زيباترين واژه موجود در قاموس لغات نام مقدس و مبارك مادر است برهيچكس پوشيده نيست و اين حقيقت كه لحظه ديدار آن فرشته زميني شيرين ترين لحظات زندگي هر انسان محسوب مي شود، قولي است كه جملگي برانند.
بي ترديد همه جوامع انساني با هر عقيده و آرماني كه باشند از مادران خويش به عنوان بخش تأثيرگزار جامعه ياد مي كنند نام مادران علاوه بر اينكه در ميان نامها از جايگاه ويژه اي برخوردار است، به دليل ايفاي نقش پررنگ انها در سوق دادن فرزندان جامعه به سوي ارزش هاي معنوي جنبه تقدس به خود گرفته است.
در ارتباط با جامعه اسلامي ما خوشبختانه تجربه سه دهه اخير نشان مي دهد كه مادران نقشي فراتر از آنچه وظيفه آنهاست بر عهده دارند. در اين سر زمين بانوان آنچنان به انجام نقش خود مشغولند كه جهانيان را حيرت زده كرده اند.
به همين دليل ياد كردن از زحمات و خدمات اين اسوه هاي صبر و بردباري وظيفه هر انسان است و من تصميم دارم احساسات دروني خود را در قالب دل نوشته اي به شما و همه مادران اين ديار تقديم نمايم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد.
سرعشق
ساعتي پيش پنجشنبه نخستين هفته از ماه مهر سال يك هزار و سيصد و نود و دو به ابديت پيوست و من اكنون از فراز بام خانه ام واقع در شهرك كوثر شهر جديد لار غرق در لذتي را كه از آغاز شب بر جانم ريشه دوانده و اكنون در اين هواي دلپذير شبانگاهي حلاوت ان را دو چندان كرده است، با تكيه بر رختخوابي كه همچنان پيچيده مانده، به آسمان شهر خيره شده ام . اشتياق زيادي به نوشتن دارم. اشتياقي كه چون به انسان دست مي دهد مي تواند موجب خلق اثري ماندگار گردد. با اين حال هدف من از نوشتن صرفاً خلق يك اثر ماندگار نيست. مي خواهم لبخند رضايتبخشي بر لبان بانوي فرزانه اي بنشانم كه ديروز بعد از نماز مغرب و
عشاء به ديدنش رفتيم. مي خواهم به او بگويم كه در اين شهر و ديار هزاران نفر از صميم قلب دوستش دارند، مي خواهم به او بگويم چقدر براي ما عزيز و محترم است. اما احساسي ناشناخته به من مي گويد چندان كه تصور مي كنم آسان نباشد. زيرا به عرصه اي وارد شده ام كه يافتن حداقل واژه شايسته اين انسان بزرگوار كاري است بس دشوار.
با اين حال اراده كرده ام از اين شب رويايي بيشترين بهره را نصيب خويش ساخته و براي مادري از ميان هزاران مادر كه جگر گوشه اش در راه افتخار و سربلندي دين و وطن تقديم كرده است صفحاتي را به يادگار بنگارم و نسبت به اين همه شوكت و بزرگي كه در وجودش موج مي زند كمترين اداي دين كرده باشم.
بعد از ظهر پنجشنبه است – آخرين روز از هفته دفاع مقدس – به اتفاق جمعي از مردم و مسئولان ادارات به گلزار شهداء رفتيم . تا به پاس دريايي از ايثار و از خودگذشتگي فرزندان رشيد اين شهر ، تربت پاك 168 شهيد را با گلاب ميمند شستشو دهيم و بر مزار هر جوان شاخه اي از گل لاله نثار كنيم.
عجيب سرزميني است اين گلزار، كه ساكنانش جسم در خاك دارند و روح در افلاك. شگفتا از اين محيط ايمان خيز كه چون در آن حضور يابي، سخن از مرگ نشنوي و آنچه مي شنوي حكايت زندگي است و داستان حضور سعادتمندانه و شرافتمندانه دلباختگان حضرت دوست.
عجبا از اين شهر كه:
شهري است پر زعاشق و هر يك حكايتي از جلوه هاي عزت و ايثار و عشق و وصل
با ذكر صلواتي به آن سراي دل انگيز وارد مي شوم. دل همچون كبوتري كه به مرز آزادي رسيده است خود را به قفسه سينه مي كوبد. اينجا ميعادگاه مردان راه حق است و بزم ياران بي ادعا، اينجا كوچه عاشقان بي همتاست و خانه دوستان بي ريا. اينجا گلزار پاك شهيدان است. وجود قفسه هاي نگهداري كفش ها صلا مي زنند كه در اين مكان با كفش و بي وضو وارد نشويد و حاجت به پرسش نيست كه معني و مفهوم آن چه مي تواند باشد. (فاخلع نعليك انك بالواد المقدس . «طه -12»
هنوز چند گام برنداشته ام كه سينه به سينه با نجف اسوه خوبي ها مي شوم. زير لب زمزمه مي كنم. هميشه جلودار قافله عاشقان بود و اكنون نيز پس از سال ها همچنان از زائران اين كوي به گرمي استقبال مي كند.
با احترام از كنار نجف مي گذرم. نگاهم به آثار به جاي مانده از كاروان شهدا جلب مي شود. چفيه و لباس شهيد مفيد، قمقمه شهيد بني زماني، دست به جاي مانده شهيد عفيفه. الله اكبر از عظمت اين آثار، هر كدام از انها راوي داستاني است كه مي تواند كتابي را به خود اختصاص دهد. مشغول خواندن لوح يادبود شهدا مي شوم. شهيد مصطفي بني زماني، شهيد عبدالرسول فزوني، شهيد عبدالمجيد حق خواه، شهيد ناظم قائدي. به راهم ادامه مي دهم، به زيارتگاه شهيد شيخي كه مي رسم زانوهايم سست مي شود! در كنارش مي نشينم و براي صدمين بار از بزرگواريش قدرداني مي كنم. تشكر و قدرداني من مربوط به رازي است كه حداقل سه سال از آن مي گذرد و در سينه نهان داشته ام مگر امشب كه با اين حال و هوا بعيد مي دانم بتوانم همچنان نزد خويش نگه دارم و شايد از پرده برون افتد!
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش مجال آنكه نجوشم
بعد از نماز مغرب و عشاء
نماز مغرب و عشاء را به امام جماعت مسجدالنبي – حاج شيخ محمدباقر نخبة الفقهايي– اقتدا كردم و سريع تر از ساير نمازگزاران از مسجد خارج شدم تا در محل قرار – جلو فرمانداري- به دوستان ملحق شوم. حاج فرخاري رئيس بنياد شهيد همچون ساير هفته ها كه به ديدار والدين شهدا مي رويم، زودتر آمده و مشغول قدم زدن است.
داستان رئیس بنیاد شهید لارستان هم حكايتي است شنيدني. بيش از بيست و هفت سال سابقه خدمت دراین تشکیلات دارد و بر حسب وظيفه بيش از هر كس ديگري با والدين شهدا محشور است و به خصوص اين كه مادر بزرگوارش نيز از جمله مادران شهداء است. بنابراين بايستي بيش از سايرين بتواند در حضور اين
اسوه هاي صبر و بردباري سخن بگويد ليكن چنين نيست! او نيز چون شروع به سخنراني مي كند رنگ مي بازد و رشته كلام از دست مي دهد. و بيش از حد تپق مي زند. اما از صداقتش همين بس كه اعتراف مي كند پس از اين سالهاي طولاني هنوز نتوانسته است در مقابل عظمت و بزرگواري مادران شهدا اظهار وجود كند و به همين دليل تمركز خود را از دست مي دهد. به همراه دوستان به سمت شهر قديم حركت مي كنيم. فاصله زماني پانزده دقيقه اي تا رسيدن به مقصد فرصت مناسبي براي گفتگو است و طبق معمول صحبت از شهدا و والدين بزرگوار شهدا مي شود و اينكه اتفاقات سالهاي اخير بردو موضوع مهم صحه گذاشت. نخست اينك اگر چه همه مادران عزيز و محترم هستند ليكن هر مادري نمي تواند سعادت برخورداري از نام «مادر شهيد» داشته باشد. مادران شهدا از ويژگي هاي خاصي برخوردارند كه فقط خداوند از آن آگاه است. دوم اينكه شهداء زنده اند و چه بسا ما زنده ها سعادت آن را داشته ايم كه مورد لطف و عنايت آنان قرار گيريم اما بدان توجه نكرده ايم.
چون سخن بدينجا رسيد بي اختيار راز نهفته در سينه را آشكار ساختم و اين راز مربوط به دو موضوع سخن حاضران در خودرو پژو عازم شهر قديم بود.
شرح عشق
خاطره نخست مربوط به بانوي بزرگوار سكينه اسروش – مادر شهيد ماشاالله شيخي– است كه هنگام تحقيق ميداني پيرامون زلزله سال 1340 دهكويه از آن مطلع شدم.
ساعت هشت صبح روز يكشنبه بيست و يكم خرداد بانو اسروش طبق معمول ساير روزها عازم منزل مادر است.
كودك يكساله اش را در اغوش دارد. يكسال از زلزله ويرانگر لار مي گذرد كه طي آن محله جاهشهر را با خاك يكسان كرد اما خوشبختانه به محله آنها آسيب جدي نرسيد.
مادر مشغول كارهاي خانه است. بانو اسروش در حياط منتظر مي ماند تا از انجام كارها فارغ شود و به او بپيوند اما احساس مي كند واقعه در حال تكوين است. به ديوار اطراف نگاه مي كند و بيش از هرچيز متوجه «سنگ رخ بو»1 مي شود كه بر بالاي سرش خود نمايي مي كند. در حاليكه از هيجان مي لرزد با خود مي گويد: اگر اكنون زلزله اي واقع شود و اين سنگ ها سقوط كنند چه بر سر كودكم خواهد آمد. بي اختيار به حياط كوچك خانه مي نگرد آب حوضي كه در وسط حياط است تخليه شده، بانو اسروش خود را به داخل حوض مي رساند.
مادر از دريچه مطبخ با تعجب حركات دختر را مي نگرد! ناگهان فاجعه رخ مي دهد! زمين و زمان شروع به لرزيدن مي كند، سنگ هاي رخ بو با سرو صداي زياد به داخل حياط سقوط مي كنند و محلي كه چند ثانيه پيش خانم اسروش ايستاده را مي پوشانند. زلزله در ساعت هشت و چهل دقيقه اتفاق مي افتد و متعاقب آن روستاهاي دهكويه، كهنه، مزايجان، شاه غيب و درز و سايبان را در هم مي كوبد و در دهكويه شصت نفر را به كام مرگ مي كشاند. در شهر لار خانه هاي زيادي آسيب مي بينند اما خوشبختانه به جز يك نفر به كس ديگري آسيب جدي نمي رسد.
طي چند روز پس از واقعه تمام افكار و انديشه مردم و دولتيان معطوف به زمين لرزه دهكويه و لار است اما هيچكس متوجه يك راز نمي شود و آن مربوط به خانم سكينه اسروش و كودك يكساله اش است فقط خدا مي داند كه قرار است اين بانو بيست سال بعد در نهضت حضرت امام خميني (ره) و در دفاع از كشور عزيز ايران وظيفه اي بس مهم انجام دهد. اگر بانو اسروش در حادثه زلزله جان مي باخت، حداكثر سه روز خانواده اي را عزادار مي كرد و سپس فراموش مي شد. اما مقدر بود كه بماند و فرزندي را بپروراند كه وجودش سراسر معنويت گردد . و با راه امام و كلام امام عجين گشته آنگاه در جريان جنگ تحميلي به فيض عظماي شهادت نايل
آيد. و نام مادر نيز در راهي فراتر از كشته شدن در حادثه زمين لرزه جاودانه تاريخ شهرستان شود.
به دوستان عرض كردم: آيا جايگاه اين بانوي فرزانه فراتر از ساير مادران نيست؟ آيا توجه الهي به او و ساير مادران شهدا در ايفاي نقش ارزشمندي كه بر عهده گرفتند توجهي خاص نيست؟ آيا اين مادران برگزيده براي انجام خدمتي بس بزرگ به اسلام نيستند؟
«دعاي خير مادر»
اوايل سال 1389 با تصويب هيئت وزيران بخش گراش از لارستان متنزع و به عنوان يك شهرستان مستقل معرفي شد . مردم لار اين تغيير را بر نتافتند و اوضاع شهر دگرگون گشت. بسته شدن بازار كهن و قديمي قيصريه، بسته شدن مغازه ها، تجمع مردم در خيابان ها و به خصوص در جلو منزل علماء و گرفتاري مسئولان سياسي شهرستان از پيامد اين تغيير در حوزه جغرافيايي شهرستان بود.
در همان روزها من به رياست يكي از حساس ترين ادارات شهرستان منصوب شدم و همچون برخي از مسئولان ادارات در گرداب آن اوضاع نابسامان قرار گرفتم.
شهرستان جديد بخشي از ابزار و امكانات و نيروي انساني موجود در حوزه اداري من را سهم خود مي دانست و اجابت آن در فضاي ملتهب حاكم بر شهر ممكن نبود. واقعيت را بگويم: در آن هياهوي ناگوار و طي ان روزهاي سخت و دشوار هيچكس به ياريم نيامد و من تنهاي تنها در ميان امواج تهمت هاي دو سو و درخواست هاي بحق و ناحق طرفين خورد مي شدم. «2» تلخ ترين روز را زماني گذراندم كه براي تعيين تكليف نيروي انساني شهرستان جديد به استان رفتم. چون جلسه آغاز گشت حاضران متفقاً اصرار داشتند كه شهرستاني متنزع شده و برابر مقررات ،شما بايستي به نسبت مساحتي كه جدا شده است نيروي انساني بدهي تا اداره جديدي در آنجا شكل گيرد و من نمي توانستم ان را بپذيرم. لارستان طي چند سال گذشته به دليل عدم استخدام نيرو و به خصوص عواقب ناشي از طرح الگويي واگذاري وظايف مراكز خدمات به بخش خصوصي3 و انتقال تعداد قابل توجهي كارشناس با تجريه به ساير شهرستانها به واسطه اجراي همين طرح به شدت آسيب ديده و اگر امروز تعداد ديگري را از دست مي دادم جبران آن محال بود به همين دليل با درخواست آنان مخالفت كردم و پيشنهاد دادم كه از هر شهرستان يك نفر را به گراش بفرستند تا ضمن تأمين نيرو براي انها مشكل بيشتري به شهرستان ما تحميل نشود.
اما صداي سرپرست جديدي كه هنوز جاي پاي خودش محكم نيست بر حاضراني كه اطمينان داشتند ظاهر امر به گونه اي است كه هر بي طرفي به حقانيت قضاوت آنان رأي مثبت مي دهد تأثير چنداني نداشت به همين دليل در طول جلسه بارها عنان اختيار از دست دادم و مجبور شدم فرياد بزنم. سردرد شديد ناشي از فشار عصبي مرا مي كشت و اين فشار نه به دليل ناتواني در دفاع از حقوق شهرستان كه از درد تنهايي بود. من به توانايي خود اطمينان داشتم همچنانكه نتيجه آن روز سخت نيز به نفع من و شهرستان محل خدمتم تمام شد. با اين وجود دريافتم كه هر انساني تحملي دارد. و اگر اين روند ادامه داشته باشد ممكن است مرا از پاي درآورد.
به شهرستان بازگشتم و پنجشنبه آن هفته به گلزار شهداء رفتم . حاضران در گلزار هر يك به حال خويش بودند و با شهيد خود باب سخن داشتند من بدون اينكه اراده به زيارت شهيد خاصي داشته باشم، شروع به قدم زدن كردم. ناگهان در كنار يكي از جان باختگان راه خدا نشستم . باور بفرماييد نه به اسم او توجه كردم و نه به عكسش. براي من همه آن ره يافتگان حريم دوست عزير و محترم بودند. فاتحه اي خواندم و از صميم قلب استمداد طلبيدم و دقايقي بعد به آرامي از گلزار خارج شدم من به آرامشي وصف ناشدني رسيده بودم.
چند هفته بعد، شبي چون امشب به اتفاق تعدادي از همكاران به منزل خانواده شهيد شيخي رفتيم. دوستي لب به سخن گشود تا مرا به مادر شهيد شيخي معرفي كند اما خانم اسروش گفتند: من حاج آقا هوشمند را مي شناسم! تقريباً همه حاظران متعجب شدند و آن بانوي بزرگوار توضيح دادند: روزي در گلزار با چند تن از خانواده شهدا نشسته بوديم، مردي را ديدم كه به آرامي وارد شد، قدم زنان به كنار مزار شهيد ماشاالله آمد، فاتحه اي خواند و به آرامي بازگشت! پرسيدم اين آقاكي بود؟ پاسخ شنيدم: آقاي هوشمند رئيس جديد جهادکشاورزی لارستان است . با شنيدن صحبت هاي خانم اسروش نگاهم را به انتهاي اتاق دوختم عكس شهيد شيخي با آن لبخند سرشار از معنويت و آن نگاه پر رمز و راز به من چشم دوخته بود.
چشم هايم پر از اشك شد و با بغضي در گلو گفتم: ممنونم ماشاالله، خوب آبرو داري كردي، تو مي دانستي من در چه حالم و از همان لحظه ورود به گلزار، دستم را گرفتي و بر مزار خويش نشاندي، تو مي دانستي چشم هاي تيز بين مادر مرا مي نگرد، تو مي دانستي من چقدر به دعاي خير يك مادر محتاجم آن هم مادر يك شهيد و همين دعاي خير همه مشكلات مرا حل كرد.
توكيستي مادر ....
عقربه ساعت هفت بعد از ظهر را نشان مي دهد. آقای فرخاری درب منزل والده شهيد شيخي را دق الباب مي كند وارد اتاقي مي شويم، از نوع اتاق هاي قديمي با عرض دو و نيم متر و طول پنج متر. در كمال سادگي اما پر از صفا و همراه با رايحه گل ياس، لحظاتي مي گذرد كه تمام قد بر درگاه مي ايستد، سنگين و با وقار، با قامتي افراشته چون سرو ناز او كسي نيست جز بانو اسروش مادر شهيد شيخي، از عصايي كه بدست دارد مي فهمم سنگيني بار فراق فرزند بيش از آن است كه پاهاي نحيفش ياراي تحمل آن را داشته باشد و بناچار عصا را به كمك طلبيده و با ديدن عينك ضخيمش مي انديشم كه خدا مي داند چه سالهاي طولاني اين دو چشم در انتظار ورود دو چكمه خاك آلود به در دوخته كه اينك كم رمق شده و شيشه هاي عينك را به امداد خواسته است.
همگي به احترام اين سرو آزاده قيام مي كنيم ، به صندلي كوچكي كه به منظور نشستن نهاده بودند تكيه مي زند تازه مي فهمم چقدر خانه به وجود اين جلوه اهورايي محتاج بود تا صفا و صميميت موجود در آن تكميل شود. با يكي از روحانيون همراه احوال پرسي مي كند، آهي عميق از سويداي جان مي كشد و مي گويد: اي كاش خاك نعلين اشخاصي چون شما بودم!
با شنيدن اين كلام عنان اختيار از دست مي دهم، شرمسار از كوچكي خود در برابر عظمت و بزرگي اين فرشته شكسته بال، آهسته به سويش خم مي شوم، مي خواهم از صميم قلب گوشه چادرش را ببوسم!
بغضي ناشناخته بيخ گلويم مي چسبد و قدرت تكلم از من مي گيرد! مي خواهم فرياد بزنم: توكيستي مادر.... تو از كدام قبيله اي كه جگر گوشه در راه خدادادي و نسبت به عالمان دين خدا غبطه مي خوري؟ تو از كدام تباري كه سندي چون خون شهيد به دست داري و از عقوبت روز حساب مي ترسي؟ تو ميراث دار كدام شير زن دشت نينوايي كه اينچنين خطبه مي خواني، تو كيستي مادر؟ كه در حضورت صدها چون من به حقارت و كوچكي خود اقرار دارند و به استواري تو اعتراف مي كنند. توكيستي كه هم زمين لرزه ويرانگر سال 40 را پيش بيني كردي و هم در سال 66 قبل از همه شهروندان از هويت مسافري كه در تابوت خفته بود آگاه بودي ليكن وحشت زده از اتفاق نخست گريختي و به درون حوض خالي از آب پناه بردي و با شوق آنچنان به استقبال دومي شتافتي كه دلاورمردان عرصه هاي نبرد را حيرت زده كردي! توكيستي مادر
پيامكي از سجاده نماز
ساعت از چهار و نيم بامداد گذشته است و من حيران از وجود تو همچنان بر پشت بام خانه ام نشسته و در آن سكوت رويايي حاكم بر شهر ستاره ها را نظاره مي كنم.
دقايقي پيش آسمان مملو از عطر خوشبوي اذان صبح شد و اكنون مومنين به نماز مشغولند . ناگهان تلفن همراهم از گوشه زيرانداز چشمك زنان رسيدن پيامكي را گواهي مي دهد. پيامك را گشوده و آن را مي خوانم: خدايا مخاطب اين پيام براي من بي نهايت عزيز است و تو بي نهايت مهرباني، پروردگارا او را بر بال آرزوهايش پرواز ده و همه لحظات در كنارش باش {سرهنگ} جاويد. درود بر اين سردار عرصه هاي نبرد در سال هاي دفاع مقدس كه از ميان توده هاي عظيم دود و باروت و صداي دلخراش توپ ها و تركش خمپاره ها جان به سلامت برد تا امروز به نيابت از همرزمان به خون خفته خويش و از سجاده نماز برايم اين پيام دل انگيز ارسال كند. با رسيدن پيام سرهنگ جاويد برخاسته و نماز صبح را بجاي مي آورم. اگر چه چند روزي است كه پائيز از راه رسيده ليكن درون خانه هواي كولر گازي لذت خواب را دو چندان مي كند . نوه يكساله ام غزل كه چند روزي است از شيراز به مهماني ما آمده همچون فرشته اي كوچك خفته است و لبخند مليح لبانش حكايت از آرامش خيال دارد. زمزمه مي كنم: فرشته كوچك بابا اين خواب ناز و لبخند مليح و اين آرامش دلپذير ارزان بدست نيامده، اكنون ميليون ها كودك چون تو و ميليون ها بزرگسال چون من در گوشه و كنار اين كره خاكي آرزوي دقايقي از اين آرامش خيال دارند . عزيز بابا بدان و آگاه باش كه صدها جوان چون شهيد شيخي و شهيد قنادي جان باختند، صدها مادر چون سكينه اسروش در حسرت ديدار جوان خود انتظار كش شدند و صدها دلاور چون سرهنگ جاويد آسايش و آرامش برخود حرام كردند تا من و تو و كليه ساكنان اين كشور آسوده خاطر زندگي كنند. باشد كه همه ما قدردان شهداو خانواده معظم شهدا باشيم.
نيم نگاهي به ساعت ديواري مي اندازم پنج بامداد را نشان مي دهد بالشي از كنار ديوار بر مي دارم و كمي آن سوتر از نوه ام غزل دراز مي كشم ، كم كم پلك هايم سنگين مي شود، امروز جمعه است.
حسن هوشمند پنجم مهر ماه 1392 - لارستان